تبليغاتX
مونس شبهام

مونس شبهام

ثانيه ها در گذر است،لحظه ها مي گذرند،عمرمان سپري مي شوداما همچنان نشسته ايم.

تيك تاك،تيك تاك،صدايي كه هيچ وقت به آن توجه نكرده ايم.

صدايي كه اگر با دقت به آن گوش دهيم متوجه مي شويم چه لحظه ها و ثانيه ها و دقيقه هاست كه عمرمان راتلف كرده ايم و مي كنيم.

ما همگي در گذر لحظه ها گم شده ايم،در درون زمان حل شده ايم و هيچ به فكر آينده نيستيم.

در هياهوي اين دنيا به همه چيز فكر مي كنيم به جز صداي تيك تاك ساعت.

به جايي مي رويم كه در آن همه در آن به كاري مشغول است.يكي در حال رقص و پايكوبي،ديگري در ماتم و عزا.

يكي در حال تدريس و ديگري در اتظار ورود غنچه اي به اين جهان تا با گفتن قدم نو رسيده مبارك كرور كرور پول به پايش بريزد.

دوباره به اتاق خود باز مي گرديم به دور از هياهو و جنجال و سر و صدا در گوشه ي تاريك و خاموش اتاق مي نشينيم و دوباره تنها صدايي كه مي شنويم همان صداي تيك تاك ساعت است و باز.........

ثانيه ها در گذر است،لحظه ها مي گذرند اما همچنان نشسته ايم.

 

84/11/7

 

عيد غدير رو پيشاپيش بهتون تبريك مي گم

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385 15:18 توسط الهام |


دستهايت را به سوي آسمان باز كن.آنها را چنان بالا ببر كه به پيش درگاه ازلي برسد.

چشمهايت را باز كن.چنان باز كن و بنگر كه همه ي مواهب الهي را با دل و جان درك كني.

گوشهايت را باز كن. چنان باز كن و بشنو كه اصوات الهي را بر دل خود نوراني گرداني.

ودلت را باز كن.چنان به آن وسعت بخش كه جز محبت چيز ديگر از آن تراوش نكند.

پروردگارا چنان كن كه دستها،چشمها،گوشها و دلهايمان همه به سوي تو باشند.

چنان كن كه جز به راه تو راه ديگري را انتخاب نكنيم.

خدايا سازهاي دلم را چنان محكم كن و تارو پود آن را چنان به هم گره زن كه نغمه ي زيباي احديت و وحده لا شريك له را براي تو به صدا درآورد.

چنان كن كه هر دم به لحظه از زبانم كلمه ي لا اله الا الله جاري شود.

خدايا عاشقان را دستها به سوي توست آنها را در دامن پر مهرت،در درگاهي كه هر صبح آفتاب شرقي از آن سر مي زند پناه ده.

اي خلق كننده ي زيباترين خلقها و اي درياي بيكران پاكيها.

 85/2/23

عيد قربان بر همه ي شما عزيزان مبارك

+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385 1:34 توسط الهام |


شب يلدا بر همه ي عاشقان مبارك باد

+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1385 0:38 توسط الهام |


گمش كرده ام،او را در ميان آلاله هاي ذهنمگم كرده ام،او را در ميان پيچك هاي درونم كه ياس هاي وحشي خود را به زور به دور پيچك ها پيچانده اند گم كرده ام،او را با صداي دلنشينش گم كرده ام،صورت زيباومردانه اش را گم كرده ام.

خدايا هر چه بر ذهنم فشار مي اورمداداش دوست دارمكمتر او رامي توانم مجسم كنم.چرا؟ چرا مي خواهي او را نبينم چرا اجازه نمي دهي او را در انبوهي از رزهاي وحشي ،در انبوهي از نرگس ها ببينم.

اما نه..چيزي در ته دالم در ته ته قلبم سو سو مي زند. آري،درست است او را پيدا كردم مي دانستم كه اين خودش است مي دانستم كه هر چقدر هم از هم دور باشيم باز او را پيدا خواهم كرد. اگر دست تقدير ما را به دور از هم نگه داشته اما من مطمئنم ،ايمان دارم،مي دانم كه محبت ما مانند محبت ميان تمام خواهر برادرهاييست كه عاشقانه به هم عشق مي ورزندو اين تقدير نمي تواند ذرهاي از محبت ما را نسبت به هم بكاهد.

مي دانستم كه روزي پيدايت خواهم كرد تو را با هزاران اميد ،با هزاران آرزو پيدا كردم  درست مثل نسترن هاي روي مرداب ،درست مثل آب زلال چشمه ..آب زلال را پيدا كردن كار آساني نيست ومن تو را اينگونه پيدا كردم.

به نام وجودي كه وجودم ز وجود                             پر وجودش به وجود آمده است

اي ز عشق پاك من هميشه هست            من داداش محمد نازم را آسان نياوردم به دست

 

84/10/14

+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1385 0:34 توسط الهام |


دلم خيلي گرفته 

اي كاش مي توانستم حرف دلم را بگويم و آنچه كه در درون دارم بيرون بريزم.اما هيچ كس اين فرياد بي صداي مرا نمي شنود و هيچ كس پاسخي به آن نمي دهد لعنت بر اين دنيا و زروزيورهايش كه هر چه مي كشيم از دست اين زروزيورهاست.لعنت بر اين گيتي و هر چه كه در ان است.

چه مي شد مرا رها مي كردند‍‍‍ چه مي شد مرا ازاد مي كردند چه مي شد مرا از اين زندان فراري مي دادند.

بر فراز آسمان مي روم واز آن بالا به مرغان عشق دست تكان مي دهم و فرياد مي زنم و مي گويم: سلام بر مرغان عشق سلام بر پرندگان آزادي سلام بر ابرهاي رحمت سلام بر همر فروزان  سلام بر آفتاب و مهتاب  سلام بر هر آنچه كه به ملكوت تعلق دارد

آه كه اي كاش مي توانستم سوار بر بال مرغان عشق به سرزمين عشق و محبت سفر مي كردم بر بام يار و بر بامي فرو مي نشستم كه عزيز ترين كسم در آن هر روز بر ياكريم ها دانه مي پاشد من هم سوار بر شانه ي او مي شدم و از شانه ي او دانه بر مي چيدم و مي گفتم: سلام بر برادر عزيزم.سلام بر بهترين برادرم كه عزيز تر از جانم هستي .نگاهي به خواهرت بيانداز و ببين كه از همه فرار كرده ام و به آغوش تو پناه آورده ام اما تو نيز نمي داني كه من خواهرت الهام هستم.

دوباره بر اوج آسمان مي روم و از ته دل فرياد بر مي اورم

 

نفرين بر اسارت و سلام و پيروز باد آزادي

84/10/16

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 15:36 توسط الهام |


سلام به همه ي مهربوناونازنيناي دلم كه با قدوم سبزشون دل كوچيك من روشاد مي كنند

.من درست كردن اين وبلاگ رو مديون دوستهاي خوبم آقا مهدي و آقا حميد مي دونم واز همين جا مي گم كه خيلي ازتون ممنونم

 

امروز تولدمه اما نمي دونم چرا خوشحال نيستم

اينبار حرفي واسه گفتن ندارم  فقط مي گم:

                                                            

                                                                       

                                                         همتون رو عاشقانه دوست دارم  

 

                

گلهاي من مواظب خودتون باشين

                                                

                                                        

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385 0:34 توسط الهام |


چي مي شد خدا به آدم ها پر پرواز مي داد تا به هر جا كه دلشون مي خواست پرواز كنن.اگه من پر داشتم و مي تونستم باهاش پرواز كنم مي رفتم به اوج آسمون راحت دستامو باز مي كردم و نسيم محبت رو با تمام وجود به درون ريه هام سوق مي دادم.اون وقت با يك دل پر از عشق و محبت از اون بالا به همه نگاه مي كردم.مي رفتم به خونه ي داداشم كسي كه مي تونم حرف دلم رو بهش بگم.

همه ي اينها يه روياست يه روياي تحقق ناپذير.

اي قلم بنويس كه از تو كارهاي زيادي برمي آيد.بنويس كه با نوشتنت مي تواني دنيايي را زيرورو كني.مي تواني به شهرعشق به دامان محبت وبه كوچه هاي پر از ياس هاي وحشي ومرداب هاي پر از نسترن سفر كني.

سفر كن وارمغاني ازديارعاشقان برايم بياور.

سفر كن وازآن نسترن هاي روي مرداب برايم بياورتاآن را باتمام عشق تقديم سينه اي كنم كه شب و روزمي تپد براي عشق و عاشق شدن.

خوشابه حالت كه به هرجاكه بخواهي مي روي.ازسرزمين رؤياهاعبور مي كني و به سرزمين معشوق مي رسي.ازسرزمين معشوق عبور مي كني و به سرزمين عاشق  مي رسي.

چه زيباست سفرت  چه زيباست سخنانت  چه شيرين است زمزمه هايت.

تو مي تواني به آنچه كه دست نيافتني است به آن دست يابي پس خوشابه حالت.به تو خيلي ها حسودي مي كنند وآرزوميكننداي كاش آنها هم قلم بودند.

                                                                                       ۱۳۸۴/۱۰/۱۵                              

 

                                                                                                                 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 15:38 توسط الهام |


+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 2:35 توسط الهام |


+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385 0:42 توسط الهام |


دخترك نجوا كرد: خدايا با من حرف بزن
    مرغ دريايي آواز خواند دخترك نشنيد

 

    سپس دخترك فرياد زد: خدايا با من حرف بزن

 

    رعد در آسمان پيچيد اما دخترك گوش نداد

 

   دخترك نگاهي به اطرافش انداخت و گفت : خدايا بگذار ببينمت

 

   ستاره اي درخشيد اما دخترك توجهي نكرد

 

   دخترك فرياد زد :خدايا به من معجزه اي نشان بده

 

    يك زندگي متولد شد اما دخترك نفهميد

 

    دخترك با نااميدي گريست .

 

    گريان گفت: خدايا با من در ارتباط باش .بگذار بدانم اينجايي

 

     بنابراين خدا پايين آمد و دخترك را لمس كرد

 

          اما دخترك پروانه را كنار زد و رفت

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 14:33 توسط الهام |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

00...آرش...00
آخرین برگ خاطرات من
هر چه می خواهد دل تنگت بگوووووووووو
سهیل تنها
تنها ترین تنها
خشت خشت دل
من و دلتنگیام
عاشقانه
عاشقانه
اسراروحقایق عالم برزخ
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

دی 1385

آبان 1385
مهر 1385




    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS